گاهی یادم میافته که وقتی سال چهارم لیسانس بودم، همه درسهای عمومیم غیر از معارف ۱ رو پاس کرده بودم. حتی معارف ۲ رو هم پاس کرده بودم اما هنوز معارف ۱ داشتم و مجبور بودم ترم آخر کلی بدبختی بکشم تا بتونم با واحدهای تخصصی و پایاننامهام برش دارم. تنها دلیلش هم این بود که دفعه اولی که معارف یک برداشتم، تو دومین جلسه کلاس که البته اولین جلسهای بود که من تو کلاس شرکت میکردم یه بحث ت*می شروع شد. استاد کلاس یکی از آخو*دهای اسکلی بود که تو دانشکده فنی وظیفه تدریس خزعبلات عمومی رو دارن. بحث راجع به یکی از همین موضوعات بدیهی بود که معمولاْ سر کلاسها بحث میشن و آخر هم منجر به این میشه که استاد مورد نظر به همه دانشجوهایی که نظری مخالف نظر کتاب و استاد دارند بگه که خیلی بیشعورند و چون عناد دارند نمیشه باهاشون بحث کرد. اون موقع من سال سوم بودم و دیگه برام جا افتاده بود که این بحثها هیچ فایدهای ندارند چون یکی از طرفین بحث اعتقاد داره که کاملاْ حق داره و هیچکس دیگهای هیچچی نمیفهمه. اما تو اون کلاس یه سری دانشجوی سال اولی هم بودن که بیچارهها تلاش میکردن نقطه نظراتشون رو یه جوری حالی استاد بکنن که البته موفق نمیشدند. بعد اون وسط یه دختر چادریای شروع کرد به دُرپراکنی. هنوز جملههاش تو ذهنمه: «در این دنیای امروز که بدون خدا داره کمکم به سمت نیستی میره چی میبینیم جز اشاعه فحشا، برهنگی، افسردگی و سردرگمی انسان»
وقتی حرفاش تموم شد، دقیقاْ همون موقعی که استاد آخو*دمون داشت کلهاش رو به نشانه تاکید تکون میداد، دلم میخواست بلند شم و بگم «به افتخار خواهرمون که تونستن متون سراسر علم و معرفت کتابهای معارف دینی دبیرستان رو از حفظ برای همه دانشجویان این کلاس بخونن، از همهتون میخوام با هم براش شیشکی بکشیم!» اما راستش بلند نشدم و این چیزا رو نگفتم. چون من اون موقع دانشجوی سال سوم بودم و میدونستم که گفتن حقیقت فایدهای نداره. فقط فرداش رفتم و واحدم رو حذف کردم. راستش رو بخواین واحدم رو به خاطر اون چند تا کلمه «افسردگی»، «برهنگی» و «سردرگمی انسان» حذف کردم. آخه هیچجوری نمیتونستم تحمل کنم که یه دختر چادری سال اولی راجع به این مفاهیم والای انسانی حرف بزنه. اونم با اون لحن مجریهای تلویزیون که شغلشون اینه که راجع به چیزهایی ور ور کنند که هیچچی ازش نمیفهمند. عوضیها!!!
وقتی حرفاش تموم شد، دقیقاْ همون موقعی که استاد آخو*دمون داشت کلهاش رو به نشانه تاکید تکون میداد، دلم میخواست بلند شم و بگم «به افتخار خواهرمون که تونستن متون سراسر علم و معرفت کتابهای معارف دینی دبیرستان رو از حفظ برای همه دانشجویان این کلاس بخونن، از همهتون میخوام با هم براش شیشکی بکشیم!» اما راستش بلند نشدم و این چیزا رو نگفتم. چون من اون موقع دانشجوی سال سوم بودم و میدونستم که گفتن حقیقت فایدهای نداره. فقط فرداش رفتم و واحدم رو حذف کردم. راستش رو بخواین واحدم رو به خاطر اون چند تا کلمه «افسردگی»، «برهنگی» و «سردرگمی انسان» حذف کردم. آخه هیچجوری نمیتونستم تحمل کنم که یه دختر چادری سال اولی راجع به این مفاهیم والای انسانی حرف بزنه. اونم با اون لحن مجریهای تلویزیون که شغلشون اینه که راجع به چیزهایی ور ور کنند که هیچچی ازش نمیفهمند. عوضیها!!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر