وسط یکی از آن بوسههای خیلی گرم و آتشینشان، ناگهان به یاد شاملو افتاد. از خودش پرسید که شاملو چهجوری آیدا را میبوسیده؟ یاد عکس سیاه و سفید شاملو و آیدا افتاد. بعد آیدا و شاملوی سیاه و سفید از توی عکس در آمدند و هم را بوسیدند. حواسش از بوسه خودشان پرت شد. بعدش جوری به بوسیدن ادامه داد که انگار وظیفه باشد. آدمی هم نبود که خیلی اهل شاملو باشد اما یاد آن شعری افتاده بود که راجع به جرقه بوسه روی خاکستر لبهاست.
شما که سوزاندهاید جرقه بوسه را
بر خاکستر تشنه لبها ...
طبعا ادامه شعر یادش نیامد. همانطور خیره به شاملو و آیدا که پرشور و هیجان هم را میبوسیدند به این شعر فکر کرد تا اینکه از صرافت بوسیدن افتاد. آیدا و شاملو هنوز داشتند هم را میبوسیدند.
شما که سوزاندهاید جرقه بوسه را
بر خاکستر تشنه لبها ...
طبعا ادامه شعر یادش نیامد. همانطور خیره به شاملو و آیدا که پرشور و هیجان هم را میبوسیدند به این شعر فکر کرد تا اینکه از صرافت بوسیدن افتاد. آیدا و شاملو هنوز داشتند هم را میبوسیدند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر