مردک از ایران رفته. نه اینکه دلتنگ شده باشم یا چیزی. اما مشوشم. اضطرابی دارم که هر وقت یکی از دوستانم از ایران میرود دچارش میشوم. از اینکه میبینم شهر دارد کمکم از آدمهای آشنا خالی میشود میترسم. از تنهایی ناگزیر بعدش میترسم و تازه بدتر از همه اینکه این روزها جوری شده که انگار این دوستانم نیستند که میروند. انگار این منم که از میان آدمهایی که دوستشان داشتهام به یک جزیره تنهایی مهاجرت کردهام. وقتی میبینم که از لحاظ فیزیکی حتی یک قدم هم جابجا نشدهام و با این حال احساس کسی را دارم که در غربت گرفتار شده میترسم. اصلا انگار این مفهوم وطن است که دارد مهاجرت میکند. دوستانم دارند تکه تکه وطنم را با خودشان می برند. به خیالم اینجا را برای همین چیزهاست که باز کردهام. برای فرار از این تنهایی. اصولا آدم وقتی کسی را ندارد که بتواند چشم در چشم باهاش چهار کلمه حرف حساب بزند، شروع میکند به نوشتن. این نوشتن یک جور گفتن بی چشمداشت پاسخ است.
بچه که بودم کتابی داشتم به اسم «هندسه، نسبیت و بعد چهارم». حالا که خوب فکر میکنم میبینیم مردک هم این کتاب را خوانده بود. توی این کتاب یک کره که جسمی متعلق به دنیای سهبعدی است یک مربع را که در دنیای دوبعدی صفحه محکوم به مرگ با گیوتین است نجات میدهد. خیلی ساده مربع را از یک ضلع میگیرد و عمود به صفحه نگه میدارد. با خواندن این چیزها بود که فهمیدم با داشتن فقط یک بعد بیشتر میشود از پس خیلی کارها برآمد. حتی میشود خیلی خداگونه معجزه کرد. اصلا خدا خودش یک موجودی با یک بعد بیشتر است. به جای آن همه سال دینی و معارفی که به ما درس میدادند که ثابت کنند خدا وجود دارد و خوب است و ماه است و فلان و بیسار کافی بود همین کتاب را بدهند دستمان که بخوانیم و خیلی منطقی به وجود بعد چهارم (یا پنجم و بالاتر) ایمان بیاوریم.
اسم اینجا را برای همین چیزها گذاشتهام «فرزانه چهاربعدی». احتمالا امید دارم که به زودی و با تمرین و ممارست یک بعد چهارمی در بیاورم که من را وارد جرگه خدایان کند. بعد که وارد بعد چهارم شدم میآیم و تک تک تان را از جلوی گیوتینهای زندگیتان میدزدم میبرم در فضای چهاربعدی خودم که دور هم باشیم. همانجا وطنمان را هم علم میکنیم و حالش را میبریم. عجالتا میتوانید اسم فضای چهاربعدی معهود را هم بگذارید بهشت فرزانه!
بچه که بودم کتابی داشتم به اسم «هندسه، نسبیت و بعد چهارم». حالا که خوب فکر میکنم میبینیم مردک هم این کتاب را خوانده بود. توی این کتاب یک کره که جسمی متعلق به دنیای سهبعدی است یک مربع را که در دنیای دوبعدی صفحه محکوم به مرگ با گیوتین است نجات میدهد. خیلی ساده مربع را از یک ضلع میگیرد و عمود به صفحه نگه میدارد. با خواندن این چیزها بود که فهمیدم با داشتن فقط یک بعد بیشتر میشود از پس خیلی کارها برآمد. حتی میشود خیلی خداگونه معجزه کرد. اصلا خدا خودش یک موجودی با یک بعد بیشتر است. به جای آن همه سال دینی و معارفی که به ما درس میدادند که ثابت کنند خدا وجود دارد و خوب است و ماه است و فلان و بیسار کافی بود همین کتاب را بدهند دستمان که بخوانیم و خیلی منطقی به وجود بعد چهارم (یا پنجم و بالاتر) ایمان بیاوریم.
اسم اینجا را برای همین چیزها گذاشتهام «فرزانه چهاربعدی». احتمالا امید دارم که به زودی و با تمرین و ممارست یک بعد چهارمی در بیاورم که من را وارد جرگه خدایان کند. بعد که وارد بعد چهارم شدم میآیم و تک تک تان را از جلوی گیوتینهای زندگیتان میدزدم میبرم در فضای چهاربعدی خودم که دور هم باشیم. همانجا وطنمان را هم علم میکنیم و حالش را میبریم. عجالتا میتوانید اسم فضای چهاربعدی معهود را هم بگذارید بهشت فرزانه!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر