۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

وسط یکی از آن بوسههای خیلی گرم و آتشینشان، ناگهان به یاد شاملو افتاد. از خودش پرسید که شاملو چهجوری آیدا را میبوسیده؟ یاد عکس سیاه و سفید شاملو و آیدا افتاد. بعد آیدا و شاملوی سیاه و سفید از توی عکس در آمدند و هم را بوسیدند. حواسش از بوسه خودشان پرت شد. بعدش جوری به بوسیدن ادامه داد که انگار وظیفه باشد. آدمی هم نبود که خیلی اهل شاملو باشد اما یاد آن شعری افتاده بود که راجع به جرقه بوسه روی خاکستر لبهاست.

شما که سوزاندهاید جرقه بوسه را
بر خاکستر تشنه لبها ...

طبعا ادامه شعر یادش نیامد. همانطور خیره به شاملو و آیدا که پرشور و هیجان هم را میبوسیدند به این شعر فکر کرد تا اینکه از صرافت بوسیدن افتاد. آیدا و شاملو هنوز داشتند هم را میبوسیدند.

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

گاهی یادم می‌افته که وقتی سال چهارم لیسانس بودم، همه درسهای عمومیم غیر از معارف ۱ رو پاس کرده بودم. حتی معارف ۲ رو هم پاس کرده بودم اما هنوز معارف ۱ داشتم و مجبور بودم ترم آخر کلی بدبختی بکشم تا بتونم با واحدهای تخصصی و پایان‌نامه‌ام برش دارم. تنها دلیلش هم این بود که دفعه اولی که معارف یک برداشتم، تو دومین جلسه کلاس که البته اولین جلسه‌ای بود که من تو کلاس شرکت می‌کردم یه بحث ت*می شروع شد. استاد کلاس یکی از آخو*دهای اسکلی بود که تو دانشکده فنی وظیفه تدریس خزعبلات عمومی رو دارن. بحث راجع به یکی از همین موضوعات بدیهی بود که معمولاْ سر کلاس‌ها بحث می‌شن و آخر هم منجر به این می‌شه که استاد مورد نظر به همه دانشجوهایی که نظری مخالف نظر کتاب و استاد دارند بگه که خیلی بی‌شعورند و چون عناد دارند نمی‌شه باهاشون بحث کرد. اون موقع من سال سوم بودم و دیگه برام جا افتاده بود که این بحث‌ها هیچ فایده‌ای ندارند چون یکی از طرفین بحث اعتقاد داره که کاملاْ حق داره و هیچ‌کس دیگه‌ای هیچ‌چی نمی‌‌فهمه. اما تو اون کلاس یه سری دانشجوی سال اولی هم بودن که بیچاره‌ها تلاش می‌کردن نقطه نظراتشون رو یه جوری حالی استاد بکنن که البته موفق نمی‌شدند. بعد اون وسط یه دختر چادری‌ای شروع کرد به دُرپراکنی. هنوز جمله‌هاش تو ذهنمه: «در این دنیای امروز که بدون خدا داره کم‌کم به سمت نیستی می‌ره چی می‌بینیم جز اشاعه فحشا، برهنگی، افسردگی و سردرگمی انسان»
وقتی حرفاش تموم شد، دقیقاْ همون موقعی که استاد آخو*دمون داشت کله‌اش رو به نشانه تاکید تکون می‌داد، دلم می‌خواست بلند شم و بگم «به افتخار خواهرمون که تونستن متون سراسر علم و معرفت کتاب‌های معارف دینی دبیرستان رو از حفظ برای همه دانشجویان این کلاس بخونن، از همه‌تون می‌خوام با هم براش شیشکی بکشیم!» اما راستش بلند نشدم و این چیزا رو نگفتم. چون من اون موقع دانشجوی سال سوم بودم و می‌دونستم که گفتن حقیقت فایده‌ای نداره. فقط فرداش رفتم و واحدم رو حذف کردم. راستش رو بخواین واحدم رو به خاطر اون چند تا کلمه «افسردگی»، «برهنگی» و «سردرگمی انسان» حذف کردم. آخه هیچ‌جوری نمی‌تونستم تحمل کنم که یه دختر چادری سال اولی راجع به این مفاهیم والای انسانی حرف بزنه. اونم با اون لحن مجری‌های تلویزیون که شغلشون اینه که راجع به چیزهایی ور‌ ور کنند که هیچ‌چی ازش نمی‌فهمند. عوضی‌ها!!!

فرفری‌زانه

دیروز رفتم عروسی دوستم. برای عروسی موهام رو فرفری درست کرده بودم، حالا دلم نمیآد برم بشورمشون که یه وقت صاف نشن. شیطون هم داره هی تلاش میکنه گولم بزنه که نرم موهام را از ته بزنم و به جاش برم موهام رو فر دائم (شش ماهه؟ سه ماهه؟) کنم. هی بهم میگه که اینجوری میتونم دم به دقیقه برم جلوی آیینه خودم رو نگاه کنم خوشم بیاد که موهام مثل سیم تلفن میمونه. منم هی دارم گول میخورم :)

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

استفتائات

نوشته عصبانی هم نباید نوشت؟ آهای مفتی وبلاگ که دو تا پست قبل‌تر موارد حرام وبلاگ‌نویسی را ردیف کرده‌ای، بیا اینجا ببین من حق دارم اینجا غر بزنم که بعضی از دوستهایم این‌قدر گاوند که رسما می‌توانند در هند مورد پرستش قرار بگیرند یا نه؟

حرفی نیست که نزده باشی؟

هفته دیگر عروسی دوستم است. من داده‌ام برایم لباس صورتی مدل سیندرلایی بدوزند. می‌خواهم بروم دوباره موهایم را قهوه‌ای کنم. این بار شاید فر هم کردم و شاید ناخن‌هایم را بدهم برایم با یک رنگ جیغ خوبی درست کنند. مینا را هم می‌خواهم با خودم ببرم عروسی. قرار گذاشته‌ایم که آنجا خیلی برقصیم و بقیه را مسخره کنیم. فکر کن... من و رقص... من و مسخره کردن آدم‌های غریبه. این کارها را می‌کنم که خوشحال بشوم.

چون به خودم قول داده‌ام که نوشته‌هایم جدی و غم‌آور نباشند، از اتفاقاتی که می‌افتد فقط همین چیزهایش را می‌توانم اینجا بنویسم. این را هم می‌توانم بنویسم که می‌خواهم بعد از عروسی بروم موهایم را از ته بزنم. می‌خواهم موهای رنگ‌شده‌ام را از ته بزنم و با آرایش غلیظ این طرف و آن طرف بروم. اینجوری حتما خوشحال‌تر خواهم شد.

۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

دیکتاتوری خوشحالی!

یعنی کور بشوم اگر اینجا غیر از چیزهای خوشحال چیزی بنویسم. کور بشوم اگر دیگر شعرهای ناراحت یا کتاب‌های غصه‌دار بخوانم. (این قانون شامل رمان‌های قشنگ و شعرهای فروغ هم می‌شود. این قانون شامل آن شعر حافظ که می‌گوید «سینه مالامال درد است...» هم می‌شود. این قانون ۱۹۸۴ و لذات فلسفه را در بر می‌گیرد. این قانون همه کتاب‌خانه من را از رده خارج می‌کند به خدا!) یعنی کور بشوم اگر آهنگ غصه گوش کنم (حتی اگر شجریان باشد یا فرهاد یا پینک فلوید) کور بشوم اگر فیلم‌های روشنفکری و معناگرا ببینم که دردهای جامعه انسانی را نشان می‌دهند. (فیلم‌های غیر معناگرا و غیرآدمیزادی که مایه‌ای از غم و جدایی داشته باشد هم حرام هستند!) و سر آخر هم از هر دو تا چشمم کور بشوم اگر وقت‌هایی که می‌خوابم خواب‌های ناراحت‌کننده ببینم حتی اگر وقت‌های بیداری یادم نیاید که چه خوابی دیده‌ام.

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

به خدا که از بس خدا غایب بود مجبور شدم!!

مردک از ایران رفته. نه اینکه دلتنگ شده باشم یا چیزی. اما مشوشم. اضطرابی دارم که هر وقت یکی از دوستانم از ایران میرود دچارش میشوم. از اینکه میبینم شهر دارد کمکم از آدمهای آشنا خالی میشود میترسم. از تنهایی ناگزیر بعدش میترسم و تازه بدتر از همه اینکه این روزها جوری شده که انگار این دوستانم نیستند که میروند. انگار این منم که از میان آدمهایی که دوستشان داشتهام به یک جزیره تنهایی مهاجرت کردهام. وقتی میبینم که از لحاظ فیزیکی حتی یک قدم هم جابجا نشدهام و با این حال احساس کسی را دارم که در غربت گرفتار شده میترسم. اصلا انگار این مفهوم وطن است که دارد مهاجرت میکند. دوستانم دارند تکه تکه وطنم را با خودشان می برند. به خیالم اینجا را برای همین چیزهاست که باز کردهام. برای فرار از این تنهایی. اصولا آدم وقتی کسی را ندارد که بتواند چشم در چشم باهاش چهار کلمه حرف حساب بزند، شروع میکند به نوشتن. این نوشتن یک جور گفتن بی چشمداشت پاسخ است.

بچه که بودم کتابی داشتم به اسم «هندسه، نسبیت و بعد چهارم». حالا که خوب فکر میکنم میبینیم مردک هم این کتاب را خوانده بود. توی این کتاب یک کره که جسمی متعلق به دنیای سهبعدی است یک مربع را که در دنیای دوبعدی صفحه محکوم به مرگ با گیوتین است نجات میدهد. خیلی ساده مربع را از یک ضلع میگیرد و عمود به صفحه نگه میدارد. با خواندن این چیزها بود که فهمیدم با داشتن فقط یک بعد بیشتر میشود از پس خیلی کارها برآمد. حتی میشود خیلی خداگونه معجزه کرد. اصلا خدا خودش یک موجودی با یک بعد بیشتر است. به جای آن همه سال دینی و معارفی که به ما درس میدادند که ثابت کنند خدا وجود دارد و خوب است و ماه است و فلان و بیسار کافی بود همین کتاب را بدهند دستمان که بخوانیم و خیلی منطقی به وجود بعد چهارم (یا پنجم و بالاتر) ایمان بیاوریم.

اسم اینجا را برای همین چیزها گذاشتهام «فرزانه چهاربعدی». احتمالا امید دارم که به زودی و با تمرین و ممارست یک بعد چهارمی در بیاورم که من را وارد جرگه خدایان کند. بعد که وارد بعد چهارم شدم میآیم و تک تک تان را از جلوی گیوتینهای زندگیتان میدزدم میبرم در فضای چهاربعدی خودم که دور هم باشیم. همانجا وطنمان را هم علم میکنیم و حالش را میبریم. عجالتا میتوانید اسم فضای چهاربعدی معهود را هم بگذارید بهشت فرزانه!