۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

بی عفتی تا کجا؟

رفته بودم خونه دوستم مهمونی. برا خودم خوشحال و خندان یه تاپ قلاب‌بافی پوشیده بودم در حد «مکش مرگ ما». کلی هم زیرسازی کرده بودم و جلو‌بندی رو داده بودم بالا که همچین خوش‌فرم وایسته ملت ببینن تحسین کنن. دکمه‌های تاپم هم باز شده بود خیلی دلبر شده بودم. بعد صابخونه یه دختر داره که هشت ماهشه. من هم که خاله مهربان، همین که از در رفتیم تو پریدم نی‌نی رو بغل کردم تیریپ قربونت برم خاله جون چه بزرگ شدی گذاشتم. بعد نی‌نی بی‌تربیت هنوز جواب سلام و احوالپرسیم رو نداده دستش رو تا مچ کرد تو یقه من!! جان خودم حرکتش اصلا هم بی‌غرض نبود. این‌قدر هم کوچیکه که نمی‌شه بگم داشت مثل بازیکنان پرسپولیس شوخی شهرستانی می‌کرد. کاملا جدی و با برنامه‌ریزی و خیلی هم گرگ‌صفتانه این کار رو کرد. یعنی ببینین ماهواره با جامعه‌امون چی کار کرده. حتی تو مهمونی زنونه هم نمی‌شه با خیال راحت پا گذاشت. حتی نمی‌شه بچه‌ها رو بغل کرد...
والا!!

۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه

از هر دری سخنی (۲)

۱. ای به روح گوگل... ای به روح گوگل پلاس... یکی نیست به این گوگل بیپدر مادر بگوید که میخواهی سرویس جمع کنی برو اون گوگل باز بیمصرف را جمع کن. الان این گودر بدبخت جای تو را تنگ کرده بود؟ جای آن گوگل پلاس پدرسگ* را تنگ کرده بود؟ اه... نمیتوانی ببینی که چهار نفر بدون اینکه هی از خودشان و قیافه نحسشان و فتوحات زندگیشان حرف بزنند چهار تا مطلب بامزه را با هم همخوان میکنند و لذت میبرند؟ درد داری؟ حتما همه باید بیایند هویتهای واقعی مسخرهشان را به هم نشان بدهند؟ نمیشود که فارغ از اینکه کی کیست و چیکار میکند فقط حرفهایش را شنید؟ اه... اه... !!

۲. این اوج بدجنسی است. اینکه گودر را دقیقا وقتی جمع میکنند که زمستان با هوای ابری و ترافیک سنگینش سر رسیده. اینکه مجبورم صبح بلند شوم و با کرال سینه از معابر آب گرفته تهران عبور کنم تا بروم سر کار به اندازه کافی دردناک هست. دیگر لازم نبود گودر را جمع کنند که وقتی دلم میگیرد مجبور باشم توی سرمای سگکش زمستان بروم بیرون از شرکت برای قدم زدن. نروم چی کار کنم؟ بنشینم بین همکارهایم که دارند توی فیسبوک خودشان را خفه میکنند، خودم را با گوگل پلاس خفه کنم؟

۳. مریم جدیدا هی دارد سمپادیهای دور و برمان را میشمرد. با جدیت مرغ مادری که میخواهد آمار دقیق جوجههایش را داشته باشد. هر دفعه که میگوید سمپاد من انگار از یک فاصله دوری به یک خاطره دوری نگاه میکنم و بعد سریع بر میگردم به واقعیت فعلی. هر دفعه هم فقط به یک سوال فکر میکنم. خاطره خوبی بود یا خاطره بدی؟ خوب یا بد؟ خوب یا بد؟ هم خوب هم بد؟ یک چیزهاییش خوب و یک چیزهاییش بد؟ بیخیال...

۴. ویوی** جان ترک برداشته. سیم سلش هم در رفته. میبینم دلم ریشریش میشود. استاد جدیدم هم مثل آرش است. «آرشه را تقسیم کن، دستت را صاف بگیر، انگشتت را بگذار بالاتر، حالا یک کم پایینتر»...اه ... میروم کلاس و بر میگردم احساس میکنم دلم میخواهد بمیرم. ویوی جان هم که مریض شده. زمستان هم که هست. گودر هم که نداریم... اه اه اه...!

۵. توی لیست دوستانم نیست. به گوگل تاک گفتهام «نور شو د کانتکت». با این حال وقتی دلم میگیرد، وقتی در دنیای حقیقی و مجازی کسی نیست که با من حرف بزند اسمش را توی گوگل تاک جستجو میکنم. دو تا حرف اول اسمش را که میزنم سر و کلهاش پیدا میشود. نگاه میکنم که چراغش روشن است یا نه. اگر روشن است «بیزی» است یا «آیدل» است. بیزی یا آیدل، هر کدام که باشد، یکی دو ثانیه کانتکتش را نگاهش میکنم و بعد میروم سراغ کار خودم. آره... اینجوریها ادامه میدهم.

۶. از بس بلاگر فیلتر است، یک دفتر خریدهام و خزعبلاتم را آنجا مفصل روی کاغذ میآورم. موقع نوشتن توی دفترم احساسی مثل احساس رابینسون کروزوئه دارم که از آغوش تکنولوژی به جزیره وسایل دستساز رانده شده. این ج. ا. یک کاری میکند که ما در طول زندگیمان در سایه نماینده امام عصر همهجور احساسات خاص را تجربه میکنیم. از احساس دختر کبریت فروش گرفته تا رابینسن کروزوئه عزیز! بنده در یک مورد حتی افکار و احساسات تارزان را به خوبی درک کردم.

۷. همینجوری که پای لپتاپ وقتم را به هیچ کار نکردن میگذرانم یاد بعضیها میافتم که دوستشان دارم. برای یکی دو تایشان انرژی میفرستم و خودم خوشحال میشوم. خودشان که خبر ندارند مایه شادی منند. :)

۸. این روزها عین سگ پاچهگیر شدهام. به همه میپرم، از مامان گرفته تا مدیرعامل پدرآمرزیدهام. این را هم گفتم محض ثبت در تاریخ وگرنه چه اهمیتی دارد؟ چیزی نیست که بخواهد درست شود یا من بخواهم درستش کنم یا اگر بخواهم که درستش کنم بتوانم. گفتم که گفته باشم.

۹. آلبوم تمبرهای بابا را نگاه میکردم. همهجور تمبری هم داشت. تمبرهای انقلاب سفید، ملکه فرح، کوروش تو بخواب که ما بیداریم و یادبود کنگره بینالمجالس. همینجوری که نگاهشان میکردم دلم خواست بروم آن سالها که بابا تمبر جمع میکرده و بنشینم نگاهش کنم که دارد تمبرها را توی آلبومهای جورواجورش میچیند. کاش من هم یک آلبومی، کلکسیونی چیزی جمع کنم. بماند برای بچههای فامیل که ببینند و از سلیقه عمه فرزی یا خاله فرزانهشان تعریف کنند.

۱۰. عجالتا عرضی نیست تا بعد

* اقتباس از گفت وچای
** ویولنم