۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

از هر دری سخنی (۱)

۱. یادم افتاد که تو پارک گرفتنمون یه بار. بعد من واستادم تو روی اون مرتیکه گنده که لباسای سبز پررنگ پوشیده بود و یه سرباز وظیفه‌ام دنبال خودش راه انداخته بود سلیطه‌گیری در آوردم. حالا گیرم که تو مقیاس خودم سلیطه‌گری حساب می‌شد، اما به هر حال هیشکی از من انتظارشو نداشت. شاید از من انتظار می‌رفت خیلی گوسفندوار بپذیرم و بگم شما ببخشید که ما اومدیم پارک. ولی من خیلی امام‌حسین‌ وار در راه هدفم تلاش کردم و تا تونستم... تا آخرین لحظه‌ای که تونستم با اون مرتیکه گنده دعوا کردم این مدلی که گه خوردی مزاحم اوقات فراغت من و دوست پسرم شدی مثلا. بعد نکته‌اش می‌دونی چی بود؟ اینکه داشتم می‌لرزیدم. پام که رو زمین بود داشت می‌لرزید و من همش هی خیره تو چشمهای اون مرتیکه نگاه می‌کردم که یهو نگاش به پام نیفته و نفهمه که من از هیکل گنده‌اش و مغز نخودیش و لباس‌های سبز تیره‌اش ترسیدم. بعد دوست پسرم هم همچین عین گوسفند واستاده بود ساکت افق پارک رو نگاه می‌کرد. اوج اعتراضش این بود که داشت خیلی پررو به افق پارک نگاه می‌کرد. اون یارو بعد از اینکه زنگ زد به همه کس و کار من و تهدیدم کرد که زیادی حرف بزنم می‌برتم اونجا که عرب نی انداخت ولمون کرد. بعد که رفتم خونه و آروم شدم زنگ زدم دوست پسرم پرسیدم راستی تو دیدی که من داشتم می‌لرزیدم؟ منتظر بودم که بگه نه ندیدم. من هم به عنوان نکته خنده قضیه بگم آره خیلی بدجوری می‌لرزیدم. اما اون گفت آره. خیلی هم پررو گفت آره. من هم در جواب ساکت شدم طبعا.‌
۲. یه مدتیه که خیلی پارسا شدم. نه که قبلش فاحشه بوده باشم‌ها‌. اما خوب همیشه احساس می‌کردم که استعدادش رو دارم. منظورم اینه که خیلی منتظر د رایت وان بودم که خیلی فاحشه‌وار رفتار کنم. ولی حالا احساس می‌کنم که دیگه استعدادش رو هم ندارم. به محض اینکه یه «د رایت وان»ی رو تصور می کنم یه جور حالت پنیک می‌گیردم. یه جور حالت به من دست نزنید وگرنه جیغ می‌زنم بهم دست می‌ده که به یه گریه ملوی خیلی غم‌ناکی ختم می‌شه. بعد به خودم می‌آم می‌بینم که تنهام و کلا یه تصوری کرده بودم که واقعیت نداره و عین خر خوشحال می‌شم. انگار که کابوس دیده باشم مثلا.
یه همچین خری هستم من. اینو امروز فهمیدم. امروز بعد از یه دونه از این حالت‌های پنیکم دیدم که خیلی از اونجا رونده و از اینجا مونده شدم. نه خاطره‌ای هست که خیلی دلبسته‌اش باشم، نه می‌تونم راضی شم که یه رویایی چیزی داشته باشم. یه جورایی شدم مثل مارشال تو هاو آی مت یور مادر که یه بار یه جا همبرگر خورده بود دیگه هیچ همبرگر دیگه‌ای بهش نمی‌چسبید. خیلی هم واضح و مبرهنه که همبرگرفروشی ما تو طرح بوده کوبیدن جاش بزرگراه ساختن. اصلا شاید هم همبرگر نبوده لامصب، کلا کتلت بوده مثلا. ولی من همچین یه حالی دارم که همون همبرگری رو می‌خوام که دیگه هیچ‌جا نمی‌فروشن که اصلا همبرگر هم نبوده از اول. حالم یه جوریه که می‌شه بهش گفت «گو گیجه». می‌فهمی حالمو؟
۳. داریم یه کاری انجام می‌دیم برای یه کارفرمای اینگیلیسی. تو گزارشمون کلی مزخرف و چرت و پرت سر هم کردیم فرستادیم رفت. حالا هی زنگ می‌زنن می‌گن اینکه اینجا گفتین یعنی چی؟ ما نیگا می‌کنیم میبینی ای داد بی داد. ر*دیم. غلط نوشتیم. بعد یه توجیه مزخرفی سر هم می‌کنیم بهشون می‌گیم. بعد اینقدر معصومن. اینقدر دلشون پاکه باورشون می‌شه. بعد ما عذاب وجدانش رو میگیریم. ولی این وضع وقتی غیرقابل‌تحمل می‌شه که جواب می‌دن که ما خودمون حدس زده بودیم خواستیم شما حدسمون رو تایید کنید. یعنی وقتی فک می‌کنم که نشستن خزعبلات ما رو خوندن سعی کردن بفهمنشون بعد جلسه گذاشتن حدساشون رو با هم در میون گذاشتن بعدترش زنگ زدن به ما که ببینن حدسشون درسته یا نه دلم می‌خواد آب شم برم تو زمین.
دیگه یه وضعی شده که امروز کامپیوترم از بس که خجالت کشید سوخت. جان خودم راست می‌گم.
۴. امروز حساب کردم دیدم دقیقا دو ساله که هیچ کار مفیدی نکردم. خیلی ناراحت شدم ولی خوب که بررسی کردم دیدم کاری از دست بر نمی‌آمد در این رابطه. همچین احساس می‌کنم که خیلی تنبل و گشادم. در این حد که دارم فنا می‌شم رسما ولی به ت*مکم هم نیست نمی‌دونم چرا.
۵. امروز فهمیدم که هیچ‌کدون از پس‌وردهامو تو براوزرهای لپتاپم ذخیره نمی‌کنم. یکی از پس‌وردهام هست که عوض شده ولی من پسورد قبلی رو از قصدی ذخیره کردم به جای پسورد جدیده. بعد بررسی کردم دیدم که دیپ‌ داون می‌ترسم که یه روز یه جا بگیرنم یا بریزن تو خونه‌امون لپتاپم رو ببرن. بعد همش فک می‌کنم که پسوردم ذخیره نباشه شاید حوصله نداشته باشن که تو ایمیلم برن مثلا. حالا هیچ گهی هم نمی‌خورم‌ که بخوان دستگیرم کنن‌ها. در این حد از دنیای فعالیت سیاسی و اجتماعی دورم که حتی دیگه خبر هم نمی‌خونم. ولی یه همچین ترسی رو دارم دیگه. جالب اینجاست که خیلی هم ناخودآگاه بود. الآن دیگه خیلی آگاهانه است البته.
۶. خیلی در تعادلم با محیط اطرافم. تیریپ آرامش بعد از توفان... نه قبل از توفان. از رو آرامش این روزهام پیش‌بینی می‌کنم که به زودی زیر بار کارهای عقب‌مونده و نگرانی و خاطرات نیمه‌فراموش له شم. تا اون موقع تلاش مي‌کنم که براتون به اندازه کافی سرگرمی ایجاد کنم اینجا. فعلا چائو :)

۱ نظر:

  1. عزززیزززم چقدر خوب که نوشتی، خیلی دلم تنگ شده بود. قسمت 1 و 2 رو هستم خیلی اساسی. البته من اصن پارسا و اینا نیستم. کلن دیگه به نظرم همه ی این مفاهیم ج... شده و مردم گندش رو مسخره کردن و غیر از خودم و چند تا از دوستام هیچ کی نمی فهمه اینا واقعن ینی چی. به نظر میاد خیلی خودم رو تحویل می گیرم با این طرز فکر، ولی همینه که هست. چقدر ولی خوب نوشتی ... همبرگری که دیگه هیچ جا نمی فروشن و فلان. من این مدلی شدم که کاملن عقیده دارم دیگه هیچ جا نمی فروشن و به نظرم آدم بهتره خودش رو وفق بده با شرایط. ینی یه زندگی مسخره بدون هیچ احساس خیلی خاصی. ممکنه ده سال هم با یه نفر باشی، ولی این مدلی که همه ش ته دلت می دونی که حرفای طرف مسخره و دروغه یا "بیخیال بابا آخرش که می خوای بری" و این خزعبلات. حالا خوبه تو پارسا شدی. من با این تفاسیر احتمالن ج... شدم.

    پاسخ دادنحذف